خرید بک لینک

یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 22:42

تو قطارم و چه عجب برا اولین بار یه فیلم درست و حسابی گذاشتن: " در دنیای تو ساعت چند است" ... خیلی دوس دارمش، پارسال دیدمش! دیدنه همین فیلم باعث شد ترغیب شم و پارسال برم یه سفر رشت تنهایی! اگه از خاطره بد مربوط ب محل اقامتم و کلکی ک یه رشتی بهم زد بگذریم خیلی درس داشتم رشتو... مخصوصن بازارشو که فکرررر کنم نزدیک میدون تره بار یا شایدم میدون شهرداری بود.

.

دیروز جلسه خوب بود شکر خدا و از صب دویدم تا نزدیک ٥ که جلسه تمومید و منم سردرد گرفتم دیگه. بعدش رفتم جلسه پیش دفاعی که دانشجوی استادم داشت و استاد راهنمای من استاد راهنمای اونم بود. تا شش و نیم طول کشید و بعدم باهاش صحبتیدم در مورد مقالاتم و کارم و بهشم گفتم ک اون پسره رو گرفتن و منو نه! بشم گفتم ک دارم میرم ولایت که کارمو شرو کنم. گف کاره خوبی میکنی.

.

اما قضیه پسره : یه پسره دیگه ای هم دقیقا شرایط منو داشت و کارای من و اون قرار بود با هم پیش بره. و من فک میکردم کلا عن عن هیچکدومه ما رو نخاسته و کلا معتقده نیرو نگیرن. ولی دیروز خیلی خیلی خیلی تصادفی( به جرات میتونم بگم کار خدا بود) فمیدم ک اونو دارن میگیرن و عن عن فقط مقابل من مخالفت کرده و با اون موافق بوده :((( دو ساعه قبل جلسه اینو فمیدم و اونقدر دلم شیکست و اونقدر دلم شیکست که خدا بدونه. قشنگ اشکم اومد دم مشکم! اون پسره از نظر علمی نهایتن یکی دو پله از من بالاتره و اصن رشتمونم جداس از هم. خلاصه خیلی دلم شکست. من راضی بودم که از همون اول اصلن منو انتخاب نکنن. نه اینکه انتخاب بکنن و همه بفهمن و ادمای حسود و بخیل کلی تونشون( همون کونشون!) بسوزه که ملی انتخاب شده و بعده یه سال بگن نمیخایمت و من جلو دوست و دشمن ضایع شم... الان همون حسودا و بخیلا تو تونشون عروسیه! ومن خیلی احساس ضایع شدگی بهم دست داده :((( مخصوصن ک اون پسره رو که با من انتخابش کرده بودن رو کارشو راه انداختن و برا منو نه :((((

.

طرفای هفت داشتم برمیگشتم خونه که عزم کردم رامو کج کنم و برم از یه وسایل خوشگل فروشی ک توی اینستا پیدا کرده بودم برا خونه ولایت چنتا ماگه خوشگل بگیرم. فک میکردم نزدیک باشه ولی دو تا تاسکی عوض کردم و کلی هم پیاده راه وفتم تا رسیدم بهش! چنتا ماگ و چنتا پیاله و یه جعبه موزیکال گربه ای خریدم! فردا عکساشونو میزارم خدا بخاد.

هااا راستی نزدیک خونه ک بودم قبله رفتن به خرید، ی بچه گربه شاید یک و نیم ماهه رو دیدم! داخل جوب عاب! اندازه کف دست بود و کر و کثیف! گربه های این سنی بایس مادر داشته باشن و مادره لیسشون بزنه و تمیسشون کنه و بهشون شیر بده و احیانن غذا! ولی این طفلک تک و تنها بود. یه لیوان ی بار مصرف کاغذی رو خریدم و از روش بریدم و تبدیل ب ی کاسه کوچولو شد و توش براش شیر ریختم گذاشتم. چنان خورد که نگو :(((

از مغازه هه ک خرید کردم گفتم برام اسنپ بگیره و با خریدا برگشتم خونه و به محض ورود شرو کردم به هق هق گریه :/ سرمم داشت میترکید! رفتم زیر دوش اب و به خاطره تنهایی و بیکسیه گربه کوچولوی بی پناه و برا خاطره کاره خودم اشک ریختم! واقعن بخاطره جفتمون بود گریم... دلم برا مظلومیت اون بچه خیلی سوخت.

.

شب بعد صوبت با خاهری و چت با یکی از دوستام و کلی فحش به ر"ژ"ی"م!!! خابیدم! اصنم برام مهم نیس ! شاید این چت ها رو طرف ببره بزار جلو کمیته ای ها!!! ولی برام مهم نیس هر چه بادا باد! توف به ذاته عن عن ها و هم مسلکهاشون که این ن"ظ"ا"م رو میچرخونن و هر گهی میخان میخورن... عوضیا

.

صب هفت و نیم بیداریدم و باس صورتجلسه و ی سری فایلا رو به ده نفر ایمیل میکردم( پیرو جلسه دیروز) تا ١١ و نیم این کارا رو سامون دادم و زنگیدم وخت از منشیه رییسه دانه ولایت هم گرفدم. تا اسممو گفتم منشیه برگش گف عااااره خانومه ملی خوب ما رو گذاشتی رفتی! خندم گرف!! :)

.

بعدش بدو بدو اماده شدم و رفتم یه عاااااالمه خرید کردم. اخرین خرید اساسیم اسفند بود و الانم شش ماه گذشته! شش ماه یه بار ی خرید اساسی لازمه! البته فقط نیتم خوب کردنه حالم و ابراز محبته مادی به ملی بود! :(

دو تا مانتو شلوار اداری، مقداری لوازم ارایشی، یه مانتو شلوار انارگل و یه کوله پشتیه گل گلی! بعلاوه سه تا ماگه خوشگل برا سر کارم! دیه تا برگردم خونه ساعت سه و نیم شد! ظهرم که داشتم میرفتم خرید پیشی کوچولو رو دوباره سر همون کوچه دیدم و دیدم ک حالش خوبه و داره با یه تیکه پلاستیکه گرد بازی میکنه. حالم بهتر شد!

سه و نیم که رسیدم خونه زنگیدم از اشپزخونه زرشک پلو با مرغ اوردن. بخاطر پیشی سفارش دادم. خودم برنجا و یکم از گوشتش خوردم و سریع پاشدم ب جم کردنه ساکم و شستنه ظرفای تو سینک و تازه ی سری دیگه هم ایمیل باس میزدم، بعدشم باس میرفتم بلیطمو پرینت میگرفتم و قرص ضد تهوعمم دیدم تموم شده و باس از داروخونه محل میگرفتم و مرغم باس میبردم برا پیشی( که شش هف دقه پیاده روی داش از خونه تا محل پیشی!) دیه شش و نیم بود ک راه افتادم بیرون برا این کارا و اول رفتم سراغ پیشی! اولش پیداش نکردم ولی یکم ک گشتم دیدم نشسته زیر بوته دیروزی! الاهی قوبونش برم که از جاش تکون نمیخوره.... خیلی اوچوله. اغا من این مرغه براش گذاشتم چنان خورد چنان خورد که نگو! تند تند و نجویده جوری ک میموند تو گلوش! طفلکم :(( براش شیرم گذاشتم و بقیه غذارم دادم ب ی گربه دیگه و سریع رفتم پرینته بلیطمم گرفتم و قرصم خریدم! برگشتم خونه اژانس گرفتم و کولمم انداختم پشتم و رفتیم سمت راه اهن! اغا من که رسیدم قطار اعلام شده بود و تا من رسیدم نزدیکه قطار باس تا سالن هشت میرفتم ک مهموندار گف خانم قطار داره میحرکته و به محض ورود ی قطار یه دقه بعدش در رو بستن و قطار راه افتاد. با بدبختتتتتی یه عالمه وسیله رو کشون کشون هشت تا کوپه بردم تا برسم ب کوپه خودم. پدرم در اومداااا چون سالن قطار تنگ و مردای بیشعور هم ب جا نشستن سر جاهاشون ولو بودن تو سالن!!! منم با چمدونم ک از پشت میکشیدم پاهای همشونو له میکردم!!! خاک بر سرا!

.

بلخره تو کوپم جا گرفتم و کلی اب خنک خوردم تا حالم جا اومد و زنگیدم گزارش هم ب خاهری دادم و کیک کارخونه ای و چای هم خوردم و الانم ک اینجام :))

.

سخته تو قطار عاپیدن و تکون تکون میخوره و هی غلط تایپ میکنم. دلم پیشه پیشی کوچولویه،... خدایا خودت حافظش باش ... حافظ و دستگیره ما هم باش... آمین

برچسب: یادداشت,قطار, نویسنده: نگین امیری تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 8:38

صفحه بندی