خرید بک لینک

پنجشنبه 9 شهریور 1396 ساعت 12:51

سلام دوسی ها.

حاله دلم خوش نیست ولی گفدم بیام یکم عسک بزارم براتون. اول عسکا رو ببینیم بعد گزارش این سه روزو بدم:

این کوله گل گلیمه گرفدمش 80 تومن و حسابی هم جا داره و ظاهرن جنسشم خوب مقاومه :

دوسش دارم و قراره باهاش برم کلاس زبان یا حتی گاهی سره کار! اگه مسافرتی چیزی هم خواستم برم اینو میبرم با خودم. قراره اگه خدا بخاد یه لبتاب هم بگیرم. لوپ لوپه عزیزم رو از ابتدای سال 88 دارم و هنوزم خوبه ولی خب خیلی سنگینه. لبتاب که بگیرم یه کوله رسمی هم برا اون میگیرم.

این هم مانتو شلواره انار گلمه و دوسشون دارم و بهم میان :

این پایینی ها هم ماگاییه که خریدم. اون چهار تا که عینه همن و دو تا گل منگولا رو برا استفاده تو خونه گرفتم و اون سه تا که در دارن رو برا خودم گرفتم واسه محل کارم! چهار تا هم پیاله برا استفاده تو خونه گرفدم. اون ماگ دردار شیشه ایه در واقع برا دمنوش خوردنه. توش صافی داره:

از بین سه تا ماگم اونی که درش صورتیه رو بیشتر دوس دارم! عسکه یه دخدره با موهای ویز شده که نامرتب بسته شون و داره میرقصه... منو یاده خودم میندازه!! پشته ماگه هم نوشته بی مای گرل! این مدل ماگه برا اینه که پسره واسه دخدره بخردش و کادو بده بهش! که مخشو بزنه! اینم از نمای نزدیکتر:

اون گردالی سبزه هم سنجاق سینس! دقیقن طرحش عینه طرحه کوله پشتیمه و از همون مغازه خریدم!

.

اینم مانتو شلوار اداریامن:

و

.

این پایینی هم پیشی کوچولویی بود که قبله اومدن به ولایت باهاش اشنا شدم و امیدوارم الان صحیح و سالم باشه و گشنه نباشه:

این پایین دقیقن وایسیده زیره اگزوز! برا اینکه سایزشو بتونین تصور کنین مقایسش کنین با لوله اگزوزه ماشین که بالا سرشه...دیدین چه اوچولوئه؟!

.

خوب این از عکسا. و اما شرح حاله این روزای زهرماری:

خب سه شمبه صب چیتان پیتان کردم و رفدم پیشه رییسه دانه ولایت! برخوردش خوب بود و تقریبن استقباله خوبی ازم کرد و با روی گشاده و بهم گف نامتو مجدد بده به منشی که روال اداری رو به جریان بندازه و دیگه اول مهر بیا شرو کن کارتو. و اینکه الانم برو پیشه ماون اموزشی و ببین واحدی چیزی میتونن دست و پا کنن بهت بدن یا نه. منم نامه هه رو نوشتم و طفلی خاهری هم معطله من بود دمه در تو ماشینش و منو رسوند سمت ساختمون ماون اموزشی دانشکده هه. رفدم تو و با لبخند تحویلم گرفد و بهش که گفدم از طرف رییس اومدم و قراره کارمو شرو کنم یک کاره برگشت گف عاره من همین الان با رییس صوبت کردم و به اوشونم گفدم که من یه همچین نیرویی رو نمیخام! تو همونی هستی که بما تعهد دادی و بعدش اومدی انصراف دادی و رفتی سراغه دان تهران. یه مشت از این چرت و پرتا گفت و منم با احترام یه پاسخهایی بهش دادم و حتی گفدم که من محرکه انصرافم تماسی بود که خوده شما با من گرفتی! ( بهم پارسال اینموقه ها زنگیده بود و گفده بود ما شنیدیم تهران تو رو گرفته و تکلیفه اینجا رو روشن کن که عایا قراره بیای یا نه! و همین تماسش باعث شد من با وجودیکه از درست شدنه کارم تو تهران مطمئن نبودم بیام ولایت و نامه انصرافمو بنویسم! و .... ) خلاصه منم اصن خودمو از تک و تا ننداختم و اخرین حرفمو با لبخند و محترمانه بهش زدم و گفدم بهرحال من اومده بودم که اینجا در خدمتتون باشم ولی خب رییس شما هستین و هر تصمیمی بگیرین منم تابع خواهم بود!! پاشدم و معذرت خواستم که وقتشو گرفدم و اومدم بیرون!

.

طفلی خاهری هم که اون پایین تو ماشین منتظرم بود تا اینا رو ازم شنید کلی ناراحت شد و خلاصه برگشتیم دوباره سمته رییسه دان! دیه خاهری رو فرستادم بره سراغه کاراش و خودم نشستم منتظر تا جلسه رییس تموم شه و دوباره باهاش صوبت کنم. طرفای یک اینا بود که اذن ورود داد و رفتم داخل و بهش گفدم که ماون چیا گفده. اونم سرش پایین بود و داش گوش میداد. یهو برگش گف من به اوشون حق میدم و براش سوئ تفاهم ایجاد شده و با خودش میگه تو اینجا رو پله کردی و اینجا رو کوچیک فرض کردی و با وجوده تعهدت رفتی سراغه تهران و ...خلاصه کلن اون ادمی که من صب باهاش صوبت کردم نبود و عوض شده بود!!! جالبه وسطه صوبتاشم برگشت گف تو تا حالا دیدی من حرفم عوض شه؟!!! ته دلم گفتم تو همین الانت با یه ساعت پیشت زمین تا اسمون توفیر داره!!! ولی خب اینا رو که نمیتونستم بگم! همینطور گفت و گفت و گفت مبنی بر اینکه ماون حق داره و حالا من یه سوال ازت بپرسم عایا اگه 7-8 ماه دیه کارت تهران درست شه میزاری میری یا میمونی اینجا؟! منم اولش گفدم کاره من فک نکنم تهران درست شه!! اونم گف نه فرض کن درست شه... منم جوابشو ندادم و یه جورایی پیچوندم! خلاصه از حوصلتون خارجه همه چیو بگم. همینقدر بگم که خیلی موارد میتونستم جوابشو بدم ولی دهنمو بستم و فقط نگاش کردم ! اخراش دیگه چشمام داش برق میزد و کم مونده بود اشکولی بشم! خدا رحم کرد که اشکولی نشدم ولی فک کنم فهمید که خیلی ناراحت شدم و حتی شاید متوجه برق چشمامم شد! چون یکم نرم تر کرد لحنشو! اخرشم گف تا یه شمبه برو فکراتو بکن و حتی اگه نمیخای جوابه سواله منو بهم بدی جوابه سوالو به خودت بده! منم گفدم اوکی و اومدم بیرون. ینی نه گفدم میخام بمونم و نه گفدم میخام برم! چکیده صوبتای رییس هم این بود که برا ماون سوئ تفاهم پیش اومده و شما و من باس کمک کنیم این سوئ تفاهم رفع شه!

بعدشم که از دره دان زدم بیرون و خوشبختانه نزدیکش یه پارکه و رفتم نشستم گوشه پارک و با خیال راحت یککک عالمه گریه کردم! اون روز تا شب جلویه خاهرا و پاپی هم چندین بار گریه کردم و دیه طوری بود که صبحه چارشمبه که از خاب پاشدم احساس کردم گلوم میخاد چرک کنه و چش و چارمم باد کرده بود اساسی! خاهری ها و پاپی هم متوجه نکاتی که من میدونم نیستن و فقط از این میترسن که من نتونم هیچ جا هیات علمی بشم و مجبور بشم برم کارشناس بشم !

.

به نظرتون دلیله اون فیلمی که ماون اموزشی و رییسه دان برا من اومدن چی بود؟ من تحلیلم اینه که اولا خاستن گربه رو دمه حجله بکشن! دوما خاستن یه منتی سره من بزارن و بگن ما داریم بهت لطف میکنیم که مجدد قبول میکنیم بیای اینجا و سوم اینکه میخان ازم باج بگیرن! چهارم هم اینکه میخان محکم کاری کنن که من 6 ماه دیگه اهنگه رفتن نکنم!

.

همون سه شمبه که تصمیمه قطعیم این بود که برم بگم نمیخام و برگردم تهران! برم وزارت خونه و بشم کارشناس. فرداش ینی چارشمبه که از خاب پاشدم نظرم یکم تعدیل شده بود و گاهی به این فک میکردم که بمونم همینجا و به رییس بگم بیا سوئ تفاهمه ماون رو برطرف کنیم! و گاهی هم باز فک میکردم که نع ! گوره باباشون! بزارم برگردم تهران و همونجا کارشناس بشم!

و امروز هم دارم به این فک میکنم که بمونم همینجا و هیات علمی بشم و مدرک زبانمو بگیرم و حداقل یه سالی کار کنم و پول جم کنم و بعدم برا پست داک یا حتی یه دکترای دیگه در خارج از کشور اپلای کنم. ولی خب روز یه شمبه هرگز نمیخام از موضع ضعف صوبت کنم! میخام به رییس بگم من حتی خودمم نمیدونم یه سال دیگه قراره چه شرایطی داشته باشم و چه تصمیمی بگیرم برا همین نمیتونم به شما هم قولی بدم و فقط یک چیز رو میتونم با اطمینان به شما بگم و اونم اینه که تا زمانی که من تو این دانشکده باشم مسئولانه و مجدانه کار خواهم کرد ( واقعنم فقط همینو مطمئنم!!) اینم میخام بگم که من منظوره شما رو از رفع سوئ تفاهمه ماون نمیدونم دقیقن چیه! ولی هر چی که هست من هرگز حاضر نخواهم شد که به ایشون باج بدم! تا سوئ تفاهمی که به غلط برا ایشون پیش اومده رو برطرف کنم!!(حالا باس فک کنم و غیر مستقیم این حرفو بزنم!)

.

همین دیه! انقد اون روزی زور زدم و گره کردم الان لوپه سمته چپم درد میکنه! مث همون دندون دردی که دچارش شده بودم و بعدن فمیدم دندونم نیس و از اعصابمه!

از صب گوشت گذاشتم رو اجاق و میخام خورش بامیه باز بزارم. گوشتا نیم پز شدن برم بامیه ها رو یه تفت بدم و بریزم تو گوشته...کته هم باس بزارم و یه سالاد شیرازی هم بگیرم.

عصرم قراره خدا بخاد برم بیرون و یه چرخی با خاهری بزنم و بعد برم خونه مامی. هنو نرفتم ببینمش بس که حالم خراب بود دو روزو ...

.

یه شمبه امیدوارم سرنوشتم ملوم شه که قراره بمونم اینجا یا نه. البته فک کنم نیگهم دارن و اینا همه نقشس برا همون باج گیری و استثمار و خب اینو کور خوندن! من اگه اهل باج دادن بودم که به عن عن باج میدادم...اصن عن عن برا همین منو نذاشت که بگیرن! چون میدونس من قرار نی بهش باج بدم! اونایی رو حمایت میکنه تو گروه بمونن که اهل باج دادن باشن! اگه قراره بر موندن در ولایت باشه اینا اجازه نخاهند داد که من مثلا شش ماه دیگه اگه کارم درست شد برگردم تهران! فلذا خونه رو باس پس بدم. توکل بر خدا.... همه این جریانات منو داره میکشونه به سمته هجرت و هجرت و هجرت..... توکل بر خدا بازم

برچسب: یادداشت, نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 16:57

صفحه بندی