سلام مجدد!
دوشمبه تهران بودم صبحش و بعده حموم یکم خابیدم. شب قبلش تو قطار کلی دود خورده بودم طوریکه گلاب به روتون وختی فین میکردم کلی سیاهی از مماخم میزد بیرون! اولین باری بود که میرسیدم خونه و بدونه تمیس کردنه خونم پریدم حموم برا دوش گرفتن :(
خابیدم و نه اینا پاشدم و رفتم سراغه کارتن . سوپریا هیشکدوم کارتن نداشتن و مجبور شدم برگردم خونه و بشینم منتظر تا ظهر بشه و بخان کارتن بیارن. البته دو تا کارتن گیرم اومد و فعلا با جم کردنه کمدم که شامل کتابام بود شرو کردم. نزدیکه ظهر زنگیدم صابخونم که جواب نداد و بعد نیمساعت دیدم زنگه درو میزنن. اف اف رو جواب دادم و دیدم صابخونس! چادر نمازمو سر کردم و درو واز کردم و صابخونم گف بیام تو...گفدم بله بفرمایین! فک کنم اومده بود خونه رو دید بزنه که خرابی چیزی نداشته باشه! خلاصه که بعده رفتنش رفتم بازم کارتن گرفتم از سوپریا. تا شب مشغوله جم کردنه وسیله هام بودم و نصفه بیشتره کارام انجام شد.
تصمیم گرفته بودم صبحش که سه شمبه بود برم یافت اباد برا خرید کاناپه های تخت شو. صبح سه شمبه پاشدم و دوباره با موسسه باربری صوبت کردم و گفتم نیسانو برا فردا که چارشمبه بود هماهنگ کنن و دویست تومنشونم کارت به کارت کردم. و راه افتادم سمت یافت اباد. فک کنم طرفای 11 اینا یافت اباد بودم و چنتا پاساژ رو گشتم و اخرش گشنم شد و رفتم برا نهار. رستوران هانی تو بازار مبل شماره 3. اینم نهارم:
نصف ماکارونی و نصفه ته چین رو هم کشیدم تو یه بار مصرف که شب بخورم و رفتم و خریدامو کردم و پنج و شیش اینا تو خونه بودم. تا شبش همه وسیله ها رو جم کردم و کارتن کردم و گونی کردم و ... فقط موند موکتو جم کنم و فرشا رو جم کنم :
.
یخچالم که صبح قبل رفتن از برق کشیده بودم :
.
نصاب بخاری دو سال پیش بهم گفته بود که موقه اسباب کشی هیزمای بخاریتو دربیار که شیششو نشکونه موقع تکون تکون خوردن. اچاره مناسب نداشتم و با بدبختی شیشه هه رو جابجا کردم و هیزما ر دراوردم و روزنامه پیچ کردم و گذاشتم تو کارتن:
.
صبح چارشمبه ساعت شش و نیم بیداریدم و فرشا رو جم کردم و بردم تو هال . یه تشک فقط گذاشتم بمونه و یه پتو بهاری. دره اتاقم قفل کردم که با کفشاشون کارگرا یه وخ نرن تو اتاخ. موکتم جم کردم و نشستم رو اپن یه نبات داغ خوردم با کمی نون زنجبیلی که از ولایت برده بودم و منتظر که وانتیه بیاد:
وسایله روی اوپن رو با اون کتری برقی نگه داشتم که خودم با قطار ببرم ولایت. اینام فرشای جم شده:
و وسایله جم شده:
.
کارگرا زودتر اومدن و منتظر نشستن تو کوچه تا راننده بیاد و نه و نیم اینا بود که راننده هم اومد و وسایلمو عرض جیک ثانیه بار زدن. از ماشینه عکسیدم که شمارشو داشته باشم و حتی عسکه راننده رو هم یواشکی از پنجره راه پله ها گرفتم! باهاشونم حساب کردم و اومدم بالا:
.
این بود خونه خالیه من که قرار بود از اینجا شرو کنم پیشرفتمو و به اونچه که در ارزوهام بود برسم :
و اینم اتاغ خابم که شب سه شمبه و چارشمبه توش خابیدم:
.
چارشمبه صب بعده رفتنه وسایلم اماده شدم و رفتم ارایشگاه و از همونجا براتون پست گذاشتم و سر راه هم برگشتنی یه لوازم منزل فروشی کشفیدم و با خودم قرار گذاشتم که پنشمبه بیام و ازینجا چنتا چیه خوشگل بگیرم. بعدم رفدم سیکا و نهار گرفدم:
این نهارای رنگی رنگی در واقع برا به دست اوردنه دله خودم بود! تنها دلخوشیم تو چن روزه گذشته همین دو تا نهار بودن! اون پاستاا الفردو خوده زهره مار بود و بیخود گرفدمش! با بدبختی خوردمش! نصف بیشترش موند که اوردم برا شامم خوردمش و دو تا اونیون رینگ و سه تا از نون سیرها رو هم گذاشتم تو جعبه باز برا وعده های بعدیم:
رینگا و نون سیرا ولی خداییش خوب بودن جاتون سبز!
برگشتم خونه و خابیدم تا 5 و بعدم پاشدم رفدم سپهسالار. کفش دیدم و کیف. یه جفت کفش ابی رنگ خریدم با یه دونه کیف رسمی برا محل کار. عسکاشونو ندارم. یه نوازنده هم نشسته بود گیتار میزد و اهنگه پیچکه خیاله ابی رو میخوند که به اونم یکم پول دادم و یه لیوان خاکشیر خنک خریدم و خوردم . هااا راستی با این پیشی هم اشنا شدم ولی متاسفانه خاکه شیر دوس نداشت. لنگ در هوا تو یکی از گلدونا خابیده بود :
قیافشو:
.
.
بعدم که از سره راه برا خالم یه جفت پاپوشه کاموایی خریدم و اومدم خونه و یکم گریستم و چای خوردم با گلابی و بعدم پاستا:
.
بعدم که تا سه بیدار بودم و خابیدم تا 7ونیم صبح اینا. پاشدم و اخرین جم و جورا رو کردم و یه نبات داغ خوردم همراه با نون سیر و اونیون رینگ! . اشغالا رو بردم گذاشتم سر کوچه و یه یادداشت نوشتم برا هر کی بعده من میاد تو این خونه. خودکارمم پیدا نکردم و با خط لبم نوشتم! :
.
و خدافظی با کفدرا:
و رفدم سراغه همون مغازه لوازم خونه فروشی که دیروز دیده بودم و یه دس کارد و چنگال و یه ابپاش و دو تا ماگ ویه ست نمکپاش و جای ابلیمو خریدم. به وختش عسکاشو میزارم هنو درشون نیاوردم . اغاهه برام تو یه کارتن سفید همه رو جا داد و برگشتم خونه. سر راه هم از اغ رضا اخرین خریدمو که یه دلستره ساده بود خریدم و اومدم سر کشیدم:
.
وسایلامو بردم تو حیاط و اومدم بالا در رو قفل کردم و تمام!
.
رفتم سراغه بنگاهیه که دو کوچه بالاتره و پشته قراردادمو پشت نویسی کرد که این خانوم کلیدارو بمن امانت داده و من متعهدم که تا اخره شهریور خونه رو اجاره بدم و مالک بیاد و پول پیشه خانومو پس بدیم و قراردادو فسخ کنیم. کلید واحدو دادم و قرار شد برم اژانس بگیرم و وسایلمو از حیاط بردارم و بیام کلیده حیاطم بش بدم. چون فغط یه نسخه از کلید حیاط داشتم به اژانسیه گفدم بره یه کلیدسازی بیابیم و از روش بزنیم و بعد تحویله املاکیه بدیم.
دیگه کلیدو تحویل دادم و رفدم سراغه ایستگاه قطار و باربر گرفدم و وسایلمو برام گذاشت تو سالن انتظار و منتظر تا قطار ولایت بیاد. بعدم که باز باربر گرفدم و وسایلمو تا خوده کوپه برد و جاساز کرد و خودمم تا نشستم چای ریختم و با بیسکوییت خوردم. تا هفت عصر اینام موزیک گوشیدم و یکم نشسته چرت زدم و بعدم رفدم رستورانه قطار و اینو سفارش دادم که یه چیزه افتضاحی بود ولی چون گشنم بود خوردمش! :
.
و همین!
اینم ازاین....خسته نباشم بیشتر از یه ساعته دارم میپستم! پووووف .... شمام خسته نباشین از دیدنه عسکای مزخرفه من :))) برین به کاراتون برسین دیه ....شبتون خوش :****
(2 لایک)