سلام و صبحه سرتون بخیر
.
خیلی می ترسم و فک میکنم که تو این جو مسموم و پر از کینه قرار نیست پروژم پیش بره. تو جوی که هیچکس چشم دیدنه هیچکس رو نداره و همه به دنباله کوبیدنه همدیگه هستن و اصلا نمی تونی دوستت رو از دشمنت بشناسی. یه جورایی انگار وسط یه منطقه جنگی قرار گرفتم که دور و برم پر از منافق و دشمن یا حداقل دوسته نادونه که تشخیصشون هم هرچند سادس ولی دردناکه! و همین مسایل هس که جرات و جسارته همیشگیه منو کم رنگ کرده. از طرفی منو در جایگاهی که باید قرار ندادن ...منظورم جایگاه سازمانی نیست. نمیگم از پست و مقام بدم میاد ولی ببیشتره منظورم از جایگاه ، شانم به عنوانه یه هیات علمیه. مخصوصا این اتاق که خیلی اذیتم میکنه. بدترین اتاق سازمانو دادن بمن 
.
صبح که از خواب بیدار شدم یه ندای ذهنی اومد و بهم گفت تو توکل,ت به خدا رو از دست دادی ! عاره من خیلی وقته توکل,مو از دس دادم. یا حداقل خیلی ضعیف شده توکل,م. همش به خودم نهیب میزنم که مانعم زیاده...کار سخت و بزرگ و نشدنی به نظر می رسه و چرا به این روز افتادم و در چنین شرایط بدی دارم کار میکنم و و و و همینطور غر میزنم و نغمه غم انگیز در دلم ساری میشه! ولی هیچ وقت این وسطا به خودم نمیگم که ملی خدات بزرگه....همون خدایی که قبلنا بهش توکل, میکردی و هر روز اسمشو میبردی....اصلا حالا که فکرشو می کنم میبینم خیلی وخته اسم خدا رو نبردم! نمازام که محدود شدن فغط به نماز مغرب و عشا اونم ساعت 11 و نیم شب ب بعد!
باید توکل, کنم فقط به خودش...خدا خودش بزرگه ...کمکم میکنه و دستمو میگیره. همه موانع و مشکلاتی که سر راهمه و قراره سر راهم بیاد همه رو خودش با بزرگیه خودش ورمیداره. باید نترسم....پس توکل, به خودش...بریم سراغه کارامون 
برچسب:
نویسنده: نگین امیری