خرید بک لینک

سلام... دقت کردین عنوانه این پست شبیه عنوانای داستانای خاک بر سری شد؟!؟ :))))

امروز ی رب ب هف پاشیدم و تا ی دوس بگیرم نماز صبحم قضا شد ولی تونسم برسم و هشت و ربع انگشت بزنم، تازه صبونه هم املت خوردم! دان ک رسیدم اول رفدم پیشه استاد مهربونه. برگشته میگه دیگه نبینم لاغر بشیااا ب خورد و خوراکت برس ... خوب بخور.. . خخخخخخ یه دونم بهم نوقا داد از تو کیسه خوراکیاش!!:))

دیه امروز تا هشته شب دان بودم. لبتابمم میبرم. میزارم تو کوله خاهرم و میبرمش و خیلی راحته اینجوری. عاخرین باری که کوله داشم ده سالم بود! ولی واقعن عالیه، هم کلی چی میشه توش چپوند و هم اصن اذیت نمیشی حتی اگه سنگین باشه. خلاصه امروز تا هشت رو مقالم کار کردم و البته بینشم این کارا رو کردم: چای خوردم!! سیب خوردم! نهار سبزی پولو ماهی خوردم! با خاهرم حرفیدم! ی سر اموزش رفتم، مشکل یکی از رفقا رو حلیدم ، یک ساعت یا شایدم بیشتر با رفیغه خیره سرم شفیغم فکیدم و غیبتیدیم، دیگههههه؟؟! هاااا وبگردی هم کردم! 

دیه هشت انگشتو فشاریده و کوله پشتیمم چون تاریک بود کامل انداختم پشتم( صبا یه وری میندازم که قرطیانه نشم!!) و پیش ب سوی خونه با گام هایی مستحکم!  به عاجیل فروشیه روز جمعه گفدم ک برام خرما بیاره که با ارده بقاطونم و بخورم. اولش کبکاب خاسم ولی گف چرا خرمای خاسو ( شایدم خاسی) نمیبری؟ با ارده اون بهتر میشه. خلاصه قرار شد برام بیاره و دیروز ک سر زدم نیاورده بود و انروز که رفدم دیدم برام عااااورده. کلی هم تویلم میگیره. اگه یادتون باشه هف جعبه شکلاتم از همین اغا گرفده بودم. خیلی محترمه. خلاصه بسته خاسو رو زدم  زیر بغل و اومدم سمت اغ رضا. چای خشکم تمومیده بود. ی بسته بی عطرشو خریدم  چون خودم هل و شاخ دارچین توش میریزم. با چن قلم دیه اومدم خونه. سریع دو تا از خرماها رو امتحانیدم  و خوب بود و ترشم نبود!  با ارده هم خوب شد. میخام ببرم بعنوانه سوقات!! برا هر کی ی ظرف میدرستم اینطوری که خرماها رو میچینم تو ظرف در دار ترجیحا کم عمق و ارده رو میریزم روش و  بادومو فندوقو گردو و پسته هم ک یحتمل برا شب یلدا خریداری شدن رو یه اوچولو پودر میکنم و میریزم روشون و میشه توپه انرژی :))) 

از بیرون رسیدم دو تا سیب دمنی گذاشم ابپز شه با نمک فراوان و پریدم حموم.  بعدن تر اومدم بیرون و تا نمازامم بخونم و یکم تلگرام بازی کنم  سیب دمنی ها پختو یکم ته قابلمه اب مونده بود که در این مرحله قابلمه رو گذاشتم رو بخاری... حس مادر بزرگ بودن بهم دس داد یک عان خخخخخخخخ بعد ک نمکا چسبیدن ب کف قابلمه و پوست سیب دمنی ها نمکی و چروک شد ، پوره فلفل مالوندم روشونو خوردم جاتون سبز :)))

و اما قضیه داداشه. خولاصش اینکه چن سال پیش ی بار گیر داده بود برا باز کردن باب عاشنایی! که من رو ندادمو گذاش رف. حالا الان بعد دقیقن هش سال دوباره زن گیرش نیومده و برگشته!!! شغلش خوبه و درامدش . رشتش از این نفتیاس. امااااا امااااا اماااااا نمره شعور = صفر ، نمره درک و فهم = سه و نیم  ، نمره قیافه و سر و ضع = دو !  نمره سطحو تیپ خونوادگی = یازده !  نمره اداب اجتماعی: هفت و نیم!! همممممه نمره ها هم تک تک از بیسته ها بارومش!! عااااره داداچ ملیتون خررررشانسه در جذب شایسته ترین پسران مجرد!  الانم داره پیام میده هی و در مورد ازد میحرفه! منم دارم غیر مستقیم عاب پاکیرو میریزم رو دسش!  خو داداشه دوستم اگر نبود دو تا هاپ هاپ میکردم روش و یکی دوبارم پاچشو میگرفدم تا طرف بره پشتشم نگا نکنه ولی خب اشناس زشته!! 

. 

راستی میدونسین دوسه تون دارم؟!؟ بیاین بخلم بینم ...خخخخخخ

.

شبدر نوشت: کجای شبدر جون خو نگرانتیم بابا . من یکی امیدوارم حالت خوب باشه. و بهترم بشه. 

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت: 14:45

صفحه بندی