خرید بک لینک

سلام. دلم گرفته بود ولی با دیدنه پیاماتون یکم دلم گرم شد. خدا دلاتونو گرم کنه

دیروز نزدیک هشت رسیدم خونه. قبلشم بربری خریدم یه دونه و تازه از تنور دراومده بود و جاتون سبز با پنیر و گوجه و شلغم و فلفل دلمه یکم خوردم. بعدشم خب خسته بودم و پامم درد بود به خاطر لبتابی که با خودم حمل کرده بودم.

خسته هم بودم و یکمم سرم درد میکرد. سرو صورت نشسته یکم نشستم جلو بخاری که گرمم شه. یه زنگ زدم به خاهر بزرگه که صب بیدارم کرده بود و منم بیحوصله باهاش حرفیده بودم. قط که کردم زنگیدم به الف. بیحوصله تر از همیشه بود اونم و میگف حالم یه طوریه. تو دلم گفتم تو که همیشه حالت یه طوریه. گفتم روحی گف نه جسمی. حالت تهوع دارم یکم و اینا. حرفی برا گفتن نداشتیم. من برا شوخی برگشتم گفتم الف بیا تبدیل بشیم به عادمای بی بند و بار و هرکدوم بریم 5-6 تا دوس پسر و دختر بگیریم. اونم برگش گف من و تو اهلش نیسیم. برگشت گف ادمای خوب نمیتونن کسی رو جذب خودشون بکنن و کسی تو این دور و زمونه دنباله خوبی و این حرفا نیست و همه دنباله منفعت خودشونن. تو باید یه نفعی براشون داشته باشی که پیشت بمونن. یا بتونی جذبشون کنی یا بتونی خرجشون کنی! نمیتونی جذبشون کنی چون جاذبه ای نداری! مردا دنباله قیافه و اندامن! ( حالا من قیافه خودمو جزو متوسط رو به بالا ها میدونم و اینو مطمینم که حداقل زشت نیسنم!! ولی خب در مورد اندام حق داره. من یه عیبه اندامی دارم!) به اینجا که رسید گفدم تو که اندام و قیافتم خوبه پس تو چرا نمیتونی جذبشون کنی؟! برگشته میگه چون من دلم مرده! جالبه دو سه دقه قبلشم گفته بود ادما دمباله دل و این حرفا نیسن و فقط میخان از تو بهره ای ببرن یا جنسی یا مالی. خلاصه حرفاش به نظرم این بود که چون تو نه بهره مالی به طرفت میتونی برسونی و نه بهره جنسی پس پسری نمیاد باهات باشه! شایدم راس میگه. البته فک کنم راس میگه! بعدن ترش یهو برگشت گف هر کی هم میاد سراغ من میگه منو بگیر!!! وااای اینو که گف من از ته دل زدم زیر خنده! خب با یه لحن مستاصلی گفت اینو. الف یهو بهش برخورد و گف چرا میخندی؟ گفدم خب خنده دار گفدی بعد یهو دیدم صدای بوق بوق اومد. فک کردم انتنم رف ولی بعدش که زنگیدم و دیر برداشت فمیدم ناراحت شده. گوشی رو برداشت و با عصبانیت گف هر وخ از این فاز دراومدی و خنده هاتو کردی با هم حرف میزنیم و دوباره قط کرد!

.

من؟ خیلی ناراحت شدم. از اینکه هیچ وقت بهم نمیزنگه مگه یه هفته ده روزی خبری ازم نباشه تا یه زنگ یا یه پیام تو تلگرام بهم بده. از اینکه هیچ وقت ابراز علاقه ای بهم نکرده. بیاین روراست باشیم! من الف رو دوس ندارم! واقعن علاقه ای بهش ندارم! فقط یه مهر و محبتی ازش تو دلم افتاده همین. هیچ وقت هم بهش ابراز علاقه نکردم. و با خودم دارم فک میکنم اونم وظیفه ای نداره که بمن ابراز علاقه کنه. خب زوری که نیس دوس داشتن. همونطور که من دوسش ندارم اونم دوسم نداره! خیلی گریه کردم دیروز. الانم که تو سایتم گریم گرف ولی باس خودمو کنترل کنم! اینکه بهش زنگ میزنم برا پر کردن اوقاتمه. شایدم اشتباه میکنم ! نباید ازش استفاده ابزاری کنم. وختی علاقه ای بهش ندارم و قبولش ندارم نباید بهش بزنگم. دیروز به ذهنم رسید که یه تی وی بخرم! اینجوری سرم تو خونه گرم تر میشه مواقع بیکاری و استراحت و به جا اینکه گوشی رو بگیرم دستمو بزنگم به الف ، تی وی رو روشن کنم و ببینم. پارسالم همین موقه ها بود که کلا ازش بریدم و گفدم نمیخام بهش بزنگم و تنهام بزاره. دیشب که خوب گریه هامو کردم و بعد نماز که اومدم بخابم دوباره تصمیم پارسالمو گرفتم. ولی دیگه بهش خبر ندادم. کلا بلاکش کردم هم از تلگرام هم از واتس اپ هم گوشیم و هم اسکایپ. دیگه هم نمیخام باهاش صوبت کنم. میدونین چیه؟ شیفت دیلیت برا من خیلی خیلی اسون میشه وختی به ته خط رابطه با یه نفر برسم. حالا اون یه نفر هر کی میخاد باشه. وختی به این نتیجه برسم که ارتباط من و این عادم دیگه ارزشی نداره. شیفت و دیلیت میکنم ...برای همیشه.

.

در مورد تنهاییم هنوز تصمیمو نگرفتم! معلوم نیس بخام کسیو تو زندگیم راه بدم یا نه. شایدم الف دوباره برگشت ولی احتماله اینکه راهش بدم دوباره خیلی ضعیفه. چون هم من به اون مرحله شیفت و دیلیت رسیدم و هم اون علاقه ای به من نداره که بخاد برا ارتباط دوباره با من زحمتی به خودش بده.

.

زندگی ادامه داره. صب شش و پنجاه پاشدم و یه نگاه به چشای پفیم کردم و یکم دلم به حال خودم سوخت و بعدم نمازیدم و صبونه و پیش ب سوی دان. تو محوطه گردالو رو دیدم که اومد به استقبالمو داشت میمرد از گشنگی. یه سوسیس بهش دادم و دیدم سه تا کلاغ ناقلا دوره اش کردن و قشششنگ سرشو کلاه گذاشتن! یکیشون مشغولش کرد اینطوری که رفت نزدیکش و گردالو هم عینه خنگا رف که مثلا بگیرتش و سوسیسو ول کرد به امون خدا و اون دو تا دیگه کلاغ ناقلا هم تیکه های سوسیسو گرفتن به منقار و رفتن.... دیدنه این چیزا بهم انرژی میده...قصه های طبیعت و زیبایی ها و بامزگی های مخلوقات خدا.

بعدم که اومدم اینجا و کامنتای شما رو دیدم. و حالم بهتر شد. بهترتر هم میشم. امروز کلید مقاله چهارمو میزنم و دیشبم استادم بهم پیام داد که به زودی بهم خبر می ده که برم اسکایپ با هم رو مقالات کار کنیم. البته برا مقاله چهارم یه سری کارای تحلیلی اضافی و سرچ جدیدهم باس بکنم و کاراش بیشتره.

.

خدایا به امید خودت و نه هیچ کس دیگه... خوش باشید دوستانه جان

ندا نوشت: ندا جونی که اصرار داری خصوصی باشه پیامات. با اجازت اسمتو میزارم ندا سکرت !  چون ما یه ندای گل اینجا داریم نمیخام باهاش قروقاطی شی رمزو میفرسم امروز فردا. ایمیلتم اره نشون داده میشه برام.

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 1:30

صفحه بندی