خرید بک لینک

سلام مجدد

دقیقا ساعت 15:28 دقیقه عضوی که قرار بود ازم حمایت کنه(اینجا بهش میگم دکتر بالتازار) بهم زنگید. جلسه رو رفته بود اخه صبح یه بار بهش زنگیدم که تو جلسه دیگه ای بود و گف یه ساعت دیه بزنگ و یه ساعت بعدشم زنگیدم وجواب نداد و لذا بهش اس دادم که دکتر اگه برات مقدوره امروزو جلسه رو برو وگرنه دیگه قضیه درخواسته منو از دستور کار خارج میکنن. اونم دو ساعت بعدش بهم اس داد که : چشم. ( میگم من در جوابه چشمش هیچی ننوشتم! بد نشد؟!  )

خلاصه داشتم میگفتم! 15:28 دقه بهم زنگید و گف با هیئت علمیم موافقت شده در سطح گروه! و مخالفا نتونستن زیاد جولان بدن و گف فغط بخاطره من جلسه رو رفته با وجودیکه خیلی کار داشته و گف به کسی نگم بهم زنگیده خبر داده ! شمام به کسی نگین لطفا! بین خودمون 50-60 نفر بازدید کننده بمونه .

البته بگما این تازه اولین خان بود! دسته کم سه تا خان اصلیه دیگه هم وجود داره. خانه دانشگاه، خانه وزارت خونه و خانه گزینش. دانشگاه از هممممه سخت تره! دو سه نفرو قبله من رد کردن در حالیکه رزومه هاشون از من بهتر بوده! البته از رشته من نبودن. خلاصه که اگه دوس دارین ملی جونتون تو این دانشگاه هیات بشه باس همچنان به معجزه اعتقاد داشته باشین یا اگه ندارین یه جوری اعتقاد پیدا کنین!

بعد اینکه بالتازار زنگید منم ازش تشکریدم و گفتم ایشلا از این امتحان سربلند بیرون بیام و بتونم محبتاتونو جبران کنم. ( ایندفه برم ولایت باس یه چی براش سوقات بیارم! اگرم نهایتن کارم اوکی شد یه کادو غشنگ براش میخام بخرم...این بالتازار جون اگه نبود عقده ایهای گروه نمیذاشتن کارم اوکی شه). خلاصه بالتازار بهم گف مدیر گروه قراره الان بهت بزنگه و بهش نگو من بت زنگیدم و قراره بگه بیای پیشه من!

.

بعدش به خاهری خبر دادم و اونم خاهر وسطی رو داش ترنسپورت میکرد به خونه و جفتشون خوشال شدن و بهشون گفدم به مامی هم خبر بدن چون نمیخاستم گوشیم اغشال باشه. قطع که کردم دو مین بعدش استاد مهربونه زنگید و بهم گف که تو جلسه بوده ( خدا خاست که تو جلسه باشه چون بدلیل یه سری مسایل جلسات رو شرکت نمیکنه و امروز کارا یه جوری راست و ریست شده که بردنش تو جلسه! ) بهم گف که این مرحله اوکی شد و بالتازار یک ساعته تمام داشت ازت حمایت میکرد و همشم استناد میکرد به استاد راهنمات و میگف من نمیشناسمش ولی دکتر فلانی میگه کارش درسته! گف مدیر گروه هم ازت حمایت میکرد. ظاهرن حامیان اصلی این دو تا بودن.

.

همین دیه! زودتر منتشر کنم یادداشتو که ببینین ولی خب همچنان باس دس به دامانه خداجون باشم چون خان اصلی مربوط به دانشگاه میشه و اونجا یه شورایی هس متشکل از روسای همه دانشکده ها و واقعن سخت گیری خیلی زیاده. خدا خودش باس کمکم کنه در تمام این مراحل. خدایا دشمن شاد نشم یه وخ! ولی بازم هر جور خودت میدونی درسته من از خدامه اینجا کارم درست شه ولی بازم هر چی شوما امر بفرمایی...باشه عزیزم؟ مرسی

.

از شما دوستای گلمم ممنونم که بهم انرژی میدین و برام دعا میکنین...خدا سایه لطف و مهربونیشو هیچ وخته هیچ وخت از سر هیچکدوممون کم نکنه! البته کم نمیکنه هااااا فغط گاهی بصیرتشو بهمون نمیده که سایشو ببینیم. خب دیه من برم...بای بای گل گلا 

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:06

صفحه بندی