سلام
الان یه ملیه اختلال شخصیتی دار ! داره باهاتون میحرفه
البته این تشخیصیه که خودم بعنوان دکتر ملی رو خودم گذاشتم
عرضم به حضور که در طی روزهای گذشته کارایی که کردم اینا بوده:
- با مامی تا جایی که جا داشت بد حرف زدم و تلفناشو جواب ندادم و دیروز مثلا زنگیدم که باهاش اشتی کنم که بازم گند زدم توش و دعواش کردم!
- چندین و چند بار دل خاهر بزرگه رو شیکوندم و اونم طفلک با وجودیکه ناراحت میشد از دسم ولی ازم معذرت میخاس که ناراحتم کرده!!! ولی خوشبختانه دیروز پیامکی مبنی بر اینکه من حالم خوب نیس و تو تخصیری نداری براش فرسادم! فک کنم از دلش در اومد!
- چندین بار خاهر وسطی رو از راهه دور گاز گرفتم
- فقط مونده بابام که گازش بگیرم ...اون هنو جون سالم بدر برده از ترکشای من!!
احساساتی که در طی روزای گذشته به سراغم اومده اینا بوده:
- احساسه نفرت از تک تک اعضای خانواده به خاطره خاطراتی که نبش قبر کردم و حرفایی که از تک تکشون شنیدم
- احساسه پشیمانی و ندامت از بابته گرفتنه پاچه هاشون در طی روزای اخیر
- احساسه پشیمانی و ندامت از بابته اینکه غصه های مربوط به این روزامو تا به این حد بهشون انتقال دادم که همه فکر و ذکرشون شده مسئله کاری این روزای من
- احساسه غصه و غم بابت مشکلات هر کدوم از اعضای خانواده. البته که مشکل جدی ندارن هیشکدوم ولی خب هر ادمی از غصه هایی در زندگیش در رنجه و من بابت تمام حسرتا و غصه های خاهر بزرگه و خاهر وسطی و پاپی و مامی غصه خوردم...یعنی به یادشون اوردم و براشون گریه کردم!
- احساسه خوشی بابته اینکه میرم ولایت و اونجا یکم میتونم رییس بازی دربیارم سرکارم و حقوق خوب بهم میدن!
- احساسه بدبخت و نگون بخت بودن بابته اینکه میرم ولایت و دوباره بعد از 15 سال برمیگردم به همونجایی که 15 سال پیش ازش فرار کردم!
- احساسه سرخوشی بابته اینکه با تلاش و کوشش وافر می تونم دو سال دیگه تو یه دانشگاهه اون وره عاب مشغول به پست دکترا بشم یا حتی با خودم گفتم اگه نتونم پست هم برم ، مدرک ایلسمو میگیرم و از یه جا پذیرش میکیرم و دوباره یه دکترا دیگه میگیرم و راهم برا پست باز میشه. ( در جهت این بند حتی دو سه تا عکسه سلفی باکلاسه بی روسری هم برا تو سایته شخصیم تو دانشگاهه مربوطه گرفتم و جلو دوربین لبخند ملیح هم زدم)
- احساسه بدبختی بابته اینکه قراره نزدیکه چل سالگیم تازه پاشم برم استارته زندگیمو تو یه مملکت غریب و مایلها!!!! دور از خونواده بزنم و معلوم نیس اونجا بتونم خودم در حد استانداردای اونا برسونم و بتونم دوووم بیارم یا نه
- احساسه خودکشی!
- احساسه نفرت از خود بابته اینکه تو این مدت جیگر اعضای خونواده رو خون کردم
- احساسه اینکه خوبشون کردم که دلشونو خون کردم اصن!
...
به نظرتون چند روز بستری لازمم با این توصیفات؟!!
....
راستی خاله پری هم تشیف عاوردن ( البته 10-15 روز زودتر از موعد! فک کنم به خاطر فوشاره زندگی که این روزا بهم وارد شده هست! ) امروز فمیدم جلسشونم افتیده هفته بعد! تا ببینیم چی میشه دیگه! مرحله عذاداری رو فک کنم رد کردم و رسیدم به مرحله پذیرش!! چاره دیگه ای هم دارم عایا؟!
....
چه خوبه هوا نه؟! خوش بحالش که حالش خوبه
امیدوارم شماها هم احوالاته دلتون خوب و صاف و افتابی باشه همراه با نم نمه های شاده بارونه بهاری
برچسب:
نویسنده: نگین امیری