خرید بک لینک

دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 21:38

عنوانو ننوشتم شکست! چون هنوز امیدوارم ک اوضاع روبراه شه.

سلام . طاعاتتون قبول. همین اوله کاری بگم که جلسه امروز نتیجه مثبتی نداشت. قصه از این قراره ک تو جلسه گروه دو تا از نخاله ها نبودن. و حالا این دو تا نخاله گفتن چرا بدونه ما تصمیم گرفتین !!! در حالیکه پوزیشن خاصی هم در گروه ندارن. چند نفر هستن که همممممه زورشونو دارن میزنن که نذارن من این شغلو بگیرم :/ نمیدونم نفرینشون کنم یا چی! خب اگه بگم عینه خیالم نیس دروغ گفتم ولی همش یاده دعاهای سر نمازم تو دوروزه گذشته میوفتم: به خدا گفتم هر جا که لایقمه رو نصیبم کن. اگه من لیاقته این دانشگاهو ندارم یا اگه حقم نیس اوکی! منو بهش نرسون!

این دعامو ک یادم میاد اروم میشم.

.

از ساعت نه صبح زدم بیرون. قبلش رفتم دره پشته بومو چک کردم که قفلشو عوض نکرده باشن. دیدم نه همونه قفلش و من کلیدشو دارم. تصمیم گرفتم بزنگم ب اقا کولریه و بگم امروز یا فردا بیاد. تا پنشمبه نمیتونم صبر کنم. خلاصه که اشغالا رم گذاشتم و رفتم سمت دان. سر راه دو تا پیشی هامو دیدم و خاسم براشون سوسیس بخرم دیدم کافه بستس! بخاطر ماه رمضون. طفلیا خیلی گشنه بودن. رفتم دان و اول مدیر گروهو دیدم و بعدم رفدم سراغ کارشناس اموزش و گفدش جلسه ساعت ١٢ هس. یهو بالتازارو دیدم و بهم گف هر چی فایل کار کردی عصر ساعت پنج بیار نشونم بده . گفدم اوکی! مجبور شدم برگردم خونه و فایلارو ببرم دان. نزدیک ١١ بود. نشستم تو سایت و بیاد ایام دانشجویی کارامو راست و ریست کردم. چقدم خنک بود و خوش ب حالم شد. طرفای دو رفتم که ببینم جلسه چی شده که خبرشو بالا براتون نوشتم.

تا ٥ منتظر موندم و بالتازارو دیدم و قضیه رو هم بهش گفتم ( البته ماون بهم گفده بود بکسی نگم که اون دو تا نخاله موش دووندن!) منم نگفتم و فغط گفدم ماون گفده پروندت بررسی نشده بدلیل کمبود وقت! و بهد گفدم من نگرانم و میترسم قضیه صرفا کمبود وقت نبوده و لطفا با رییس دان صوبت کن ببین قضیه چی بوده. اونم اولش گف نه نترس مطمینن وخت نکردن توی جلسه مطرح کنن ولی بعد که اصرار منو دید گف باوشه با رییس میحرفم ببینم چرا مطرح نشده.

پیشه استاد مهربونه هم رفتم و تحلیله اونم این بود که فک نمیکنم گروه تصمیمشو عوض کنه ولی خب کارت با این تفاسیر حسابی به تعویق میوفته( تابستون داره میاد و دان تقریبا تق و لقه :( )

.

خلاصه اینطوریا! دقیقن شش و ده دقیقه بود که اومدم سمت خونه. ملافه و چن تیکه لباس شستم و از تصوره اینکه در ب دره مملکت غربت بشم اشک افشانی کردم و خودمو شستم و بعد اذان بود که اومدم بیرون و الانم نماز مغربمو خوندم و افطار کردم و میرم عشامم بخونم. نماز ظهر و عصرمم که از دس رف :/

.

بعدن نوشت: تولدت دوباره مبارک گردآفرین جونه نوزده ساله... چه سن خوبی :)))) کلی ساله پر از امید و ارزو جلو روته :))) حسابی بسازشون دختر

برچسب: نویسنده: نگین امیری تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 4:47

صفحه بندی