سهشنبه 16 خرداد 1396 ساعت 01:25
نیمساعت پیش مقاله بالتازارو براش فرستادم. کار چندانی روش انجام ندادم و فقط چنتا پاراگراف و هف هش تا منبع بهش اضافه کردم. براشم نوشتم که اگر صلاح بدونی لازم نیس اسممو تو مقاله بیاری چون من کاری نکردم و زحمات اصلیش رو دوش خودتون بوده.
این چن روزو نت گردی کردم و یکم رو مقاله هه کار کردم فغط. پامم از خونه بیرون نذاشتم. چن روزو روابطم با الف خوب بود که اونم امروز ظهر قبل خاب دوباره ی چی گفدم بهش برخورد و قهر کرد و رف! البته اونم ی حرکتی زد ک بمن برخورد! حوصله تعریف کردنشو ندارم!
یکم در مورد فنلاند سرچ کردم و دانشگاهاش. متاسفانه اونجور ک به نظر میرسه از لحاظ دانشگاهی شاید محل مناسبی برا من و رشته من نباشه ولی بدجور ب دلم نشسته! عسکاشو رفتم دیدم و مطالبی در موردش خوندم... احمقم نه؟ هنوز ن مدرک زبانم دستمه و نه مقاله هام اومده دارم برا خودم کشور پیدا میکنم!!
دیشب با خاهر وسطی هم حرفم شد. من این روزا خیلی حساس شدم و زود رنج و اینام طبق معمول درکم نمیکنن. دارم با بزرگه میحرفم و وسطی گوشی رو گرفته میگه نهههه نرو خارج میری اونجا داعش میگیره میکشتت!!! بابا دق میکنه!!! میری اونجا میمیری!!! ما دستمون بهت نمیرسه!!!
منم اون روی سگم بالا اومد! گفتم داعش که به شما نزدیکتره تا اروپا!!! بابا هم پیشه رفقاش!!! بهش خوش میگذره نترس دق نمیکنه! من اگه بیام ور دل شما بشینم نمیمیرم؟!؟ خودت قرار نیس بمیری؟!؟ چون تو ولایتی قرار نیس بمیری؟!؟ بعدم وختی مردم دیگه چه فرقی میکنه چه بلایی سر جنازم بیاد! اخرشم نه گذاشتم نه برداشتم گفدم خودتون موندین گوشه خونه و پوسیدین (یه اصطلاحه ترکیه بد گفدم!!) میخاین منم لنگه خودتون بشم؟!؟ دیکه بزرگه دید من حالم هی داره بدتر میشه گوشیو از وسطی گرفت و گف ببخشید گوشی رو دادم به وسطی... دیگه منم قاطی کرده بودم و به بزرگه هم همون حرفو زدم و گفدم زندگیه خودمه و به خودم مربوطه چه غلطی میخام بکنم ....
گوشی رو قط کردم و دیگه ازاون موقه حالم بده... فک کن قراره برگردم تو اون دیوونه خونه! شک دارم حتی یه ماهم بتونم دووم بیارم کنارشون...
.
خدانوشت: خدایا من از فردا میترسم... از تصمیمی که گرفتم میترسم.... اعتماد به نفسم از دست رفته و میترسم ک این برنامه ای که برا خودم چیدم جواب نده .... خودت ب دادم برس! همین
.
بعدن نوشت: باباهه هر ماه ب حسابم پول واریز میکنه و کلی پشتمه و خاهر بزرگه هم هر روز صبح ها پیامک صب بخیر میده و هر روز عصرا بهم میزنگه و هر ماه بهم پول توجیبی میده و هر وخت میرم خونه یا میاد اینجا کلی خدمات صادقانه بهم ارایه میده.... و منم بجاش تا تونستم این مدت اذیتش کردم و حرفای گنده گنده بهش زدم و با گفتنه اینکه میخام برم ازین خراب شده هی لرزه به تنش انداختم... من لیتقتشونو ندارم! نه لیاقته خاهر بزرگه رو نه پاپی رو و نه الف رو حتی... و حسرته همه اینارو خاهم خورد وختی که خدا ازم گرفتشون... میدونم :/
(0 لایک)
برچسب:
نویسنده: نگین امیری