خرید بک لینک

جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 20:47

سلام

عصر جمعتون غیره دلگیر!

اخرین روزی که نوشتم چارشمبه بود! فردا با بالتازار دوباره ساعت 9 و نیم قرار دارم. مواد جلسه چهارم شهریور رو که برا یه پروژه ای هست اماده کردم و قراره نشونش بدم. و اگه فرصت شد رو مقاله مشترک کار کنیم چون چارشمبه که عملا نشد کاری کنیم.

.

چارشمبه با موسسه چن بار تماس گرفتم و بطور خلاصه اینکه رییس تا دو هفته ایران نیس و کسی هم از نتیجه جلسه خبری نداش! ینی امور اداری که خبری نداش و منشیه دکتر هم چیزی نمیدونس. خب دکتر اون روزی گف شما برو من تماس میگیرم باهات ولی خب تماس هم نگرفت و اینطوری پیش بره حداقل تا دو هفته دیگه هم من بلا تکلیفم. دیه دیروز خاهری بهم گف به بالتازار پیام بده که اون ازش بپرسه! منم به بالی پیامیدم که اگر تماسی با دکتره موسسه داشتی لطفا نتیجه منم بپرس چون تا دو هفته ایران نیسش. اونم با یه روز تاخیر ینی دیروز بهم جوابید که "حتما".

.

دارم یواش یواش راضی و یه جورایی متمایل میشم به رفتن به ولایت...خودمم از خودم سر درنیاوردم! شایدم زدم به بیخیالی و هر چه بادا بادی! یه جورایی شک دارم که چی درسته چی غلط! سپردم دسته خدا...هر چه بادا باد...

.

امروز یک و نیم اینا بود پاشدم به تمیس کردن خونه. اولش خاستم جارو هم بزنم ولی تمبلیم شد! با خودم قرار گذاشتم که اگه رییس موسسه اوکی بده برم یه جارو برقی بخرم! و خونمو برا اولین بار با جاروبرقی جارو بکشم! موکتم یه جورایی چرکولکی شده! خونه حیات دار همینجاهاش خوبه دیه. اگه حیات داشتم میبردم میشستمش تو حیات. اصلا به نظره من اپارتمان بدرد نمیخوره و تنها نکته مثبتش اینه که شبا تنهایی نمیترسی و خونه ویلایی ترسناکه! البته اونم فک کنم عادم عادت کنه بهش! خلاصه که کف اشپزخونه رو شستم و دسشویی رو شستم و یه تشت هم لباس شستم و بعدم خودمو شستم و کلی حس خوب گرفتم از تمیسیه اشپزخونه. قبل حموم هم نهارمو که زرشک پلو با عااااخرین تیکه مرغ! بود رو خوردم :)

.

بعد حموم دیه طرفای 5 تا 5و نیم اینستا گردی کردم و بعدم خابم برد تا 7! بعدم پاشیدم و رفدم سوپری مایه ظرفشویی و پودر لباسشویی و یه دونه کوکی و یه بسته کبریت و یه بسته نمک خریدم و برگشتم و چای دمیدم و با کوکی خوردم. پیشی غرغرو هم اومد زیر پنجره و برا اونم چن لقمه اوچولو نون بربری با پنیر گرفتم و انداختم براش. دوس داره بچم :))

.

بهم مسجل شده که یه ریگی به کفشه اسی هس! همین همسایه دیفال به دیفالمو میگم! دیشب ساعت یک و نیم زد بیرون! این چندمین باره که میبینم ساعت یک و این ورا میزنه بیرون.تنها! شبا دیروخت میره و صبحا برمیگرده! یه جورایی معلومه چیکاره هس نه؟! با خودم میگم اگه منطقه بهتری خونه گرفته بودم همچین کسی همسایم نمیشد ولی بعدش باز به خودم میگم ربطی نداره! قطعا تو مناطق بهتر هم زنانی با این بیزینس می زی ئن! هییییییییع روزگار... خدا کمکشون کنه واقعن...خیلی سخته! فک کن! برا پول! یه لقمه نون!! البته بگما ظاهرش فوق العاده تر و تمیز و حتی با کلاسه یه جورایی! ظاهرش هااا نه رفتارش یا طرز حرف زدنش! نحوه حرف زدنش مث اینه که میخاد درسته قورتت بده! واللا نمیدونم چی بگم...گاهی هم میگم نکنه مثلا شبا پامیشه میره خونه دوسش یا مادر یا خاهری! نمیدونم دیگه!

.

برا پنجم شهریور دعوتم عروسی یکی از دوستام تو جنوب :) هفته پیش دعوتم کرد و همون لحظه به ذهنم رسید چه خوب میشد با خاهریا میرفتم. قشقایی هستن و قراره عروسیشونو تو باغ بگیرن و من خیلی عروسی قشقایی ها رو میدوستم بخاطر لباساشون و رخصه محلیشون با اون دسمال رنگیا! حتی ازش پرسیدم شامتون چیه :))) و اینکه ارکستر هم قراره محلی بزنه و هم غیر محلی ! کیک تولد هم میدن چون تولده دوستمه! مطمئنم بسیار خوش میگذشت ولی خاهریا موافق نیستن. وسطی کمرش گرفته و بزرگه هم چون یه سفره دیگه میخاد بره نمیخاد برا این سفر مرخصی هاش حروم شه :/

.

دیه چی بگم؟ همینا دیه. برم ببینم میتونم دو سه خط به مقاله هه اضاف کنم که فردا بالی جون بذوقه یا نه! خخخخخ...شب جمعه مردادیتون خوب و خوش و شیرین

برچسب: یادداشت, نویسنده: نگین امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:31

صفحه بندی