خرید بک لینک

سلام...امرزو کاملا به بطالت گذشت و حتی یه خط هم کاره علمی نکردم تنها کاره مثبتم پخته رتتویی بوده!

ینی هیییییچ کاره قابل عرضی انجام ندادم! اومدم نکته کلیدی پخته یه رتتویی یا همون یتیمچه رژیمی خوشمزه رو بگم و برم. من چن بار سعی کردم رتتویی خوشمزه درست کنم ولی هر بار نشده! این بار تنها تفاوته کارم با دفعات قبل این بود که اسلایسی کردم سبزیجاتو. ورقه های نازک بریدمشون. اینجوری طعمشون تو هم میره و خوشمزه تر میشه و واقعنم خیلی خیلی خوشمزه شده بود:

دو تا کدو و دو تا بادمجون و یه پیاز و سه تا قارچ توپولو و بامیه و فلفل ...حواستون باشه فلفل سوراخی چیزی نداشته باشه چون اگه تند باشه غذا رو تند میکنه . اون پشتی که اخره صف هس هم دو تا گوجه درشته که رنده کردم و توش نمک حسابی و زردچوبه و زیره سیاه و زنجبیل ریختم

بعد که بادمجونامو نمک زدم و زهرابشون گرفته شد شستمشون و دو لایه چیدم تو قابلمه . لایه اول رو روشو پوره گوجه ریختم و لایه دوم نیز هم . اینجوری:

.

پختش هم بیس دقه اینا طول کشید. اب هم یه استکانه کوچولو ریختم نه زیاد. این شد یه نتیجه محشر که با یک سومه نون باگتو لیمو خوردم.ها راستی اب نصفه لیمو رو هم پاچوندم رو غذا موقعه پخت:

.

وع اینم نمایه قرطیانه غذام! :

.

بعدشم که نمازیدم و خوابیدم و دوشیدم و طرفای هفت چای تازه دم کردم و این زیری رو خوردم و نصفه موز و یه شلیل و یه الو درشت و یه دونه دیگه از همین کلوچه ها :

حسنه ختامه پرخوری های امشب هم این بود که نصفیشو پریروز خورده بودم و نصفیشم الان همین ده مین پیش کلکشو کندم...البته دیگه شام نخورم !

.

رییس موسسه هنو جوابه ایمیلمو نداده. به منشیش صبح زنگیدم و گفتم میخام نتیجه جلسه رو بدونم. گفدش بزنگ امور اداری. زنگیدم و گفدن تو صورتجلسه چیزی ننوشته . حالا یا مطرح نشده درخواستت توی جلسه یا هم مطرح شده و موافقت نشده. دوباره زنگیدم به منشیه و گفتم یه وخته ملاقات بهم بده و شمارمو گرفت و چنبار هم گف چشم چشم! ولی خبری نشد. بهش گفدم حتی اگه وخته ملاقاتم نخاست دکتر بهم بده لطفن بهش بگو ایمیلمو پاسخ بده...باز گف چشم! :/ یکی از هم رشته ایهام شوهرش تو این موسسه هیات علمیه و اونم مث من تازه فارغ شده. حدس میزنم اونم داره تلاش میکنه برا موسسه. اگه اونم باشه قطعا در اولویت میزارنش خب! چون شوهرش اونجاس :/

.

عصری داشتم با خاهری میصحبتیدم و ابرازه ناراحتی بابته اجبارم به رفتن به ولایت برا کار! گفدش غرورتو بزار کنار و برو اون مرکز سیاسی درخواست بده...داشتم بهش میگفدم که منه بی کسه بی پارتی همون ولایت هم از سرم زیاده...میگف ساله بعد تو فراخانا شرکت میکنی و قرار که نیس تا ابد بمونی ولایت....گفدم هر جا فراخان بزنن ادمای خودشونو ورمیدارن و چنتا براش مثال زدم... گفدم همه جای این مملکت پر از عن عن هاست.... گف خب با این اوصاف وختی دلت میخاد تهران بمونی این مرکز سیاسیه موقعیته خوبیه که بهت رو اورده. خودشون بهت زنگیدن و قبولت میکنن قطعن. بعدنم جذبت میکنن و به هدفت که موندن تو تهران و بودن در مرکزه و هدفای بعدیت کمک میکنه...از دستش نده...دو روز دیگه بهش فک کن....قط که کردم بغضم ترکید و رفتم وضومو گرفدم و سر نماز متوسل شدم به امام رضا... خدایا چکار کنم؟ کاش دوباره بهم زنگ بزنن!

.

بعدن نوشت: گردنم تقریبا خوب شده ولی بعد خوردنه نهار یه دلدرده جزیی گرفتم که بعده خواب بیشتر شد. حدس میزنم زیره سیهه غذا رو زیاد ریخته بودم! داریچینم توش ریخته بودم ! بروفن خوردم و الان خوبم...شکر

برچسب: یادداشتروزی,بطالت,گذشت, نویسنده: نگین امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:31

صفحه بندی